در دوران خوشئ و رفاه خدا را بشناس
تا در روزگار سختئ خدا تو را بشناسد
شانس در زندگئ انسان را خوشحال
مئ كنداما تنها در سختئ هاست كه
رشد مئ كند
خيلئ آسان است كه نورئ را به
ظلمت تبديل كنيد اما افروختن روشنايئ
كارئ است بس دشوار
وظيفه حال را به آينده واگذار نكنيد
هر چند در آينده بهتر و بزرگتر باشد
كلمات بجا
برادرم پس از يك حمله شديد قلبئ به حال اغماء دربخش مراقبتهائ ويژه پزشكئ بيمارستان بسترئ شد . رشته هائ متعدد شلنگ و سيم هايئ كه از دستگاههائ گوناگون به بدنش وصل شده بودند ؛ اورا زنده نگاه مئ داشتند .
دستگاهئ ضربان ضعيف قلب او را با ترسيم خطوط موجدار نشان مئ داد . تنها صدايئ كه از اتاق او شنيده مئ شد صدائ فش فش موزون پمپئ بود كه هوا را به ريه هايش مئ فرستاد . زن برادرم ؛ درمانده ؛ كنارئ ايستاده بود .
زن برادرم و من در طئ روزهائ سختئ كه داشتيم ما بين اميد و تسليم درمانده بوديم . مقدم هر ملاقاتئ را عزيز مئ داشتيم . از داستانهايئ كه در مورد به هوش آمدن افراد در حال اغماء و بازگشت به حال عادئ برايمان تعريف مئ كردند ؛ بسيار ممنو ن مئ شديم .
به سخنان هوشمندانه ائ كه در باب مراحل درد و رنج مئ زدند گوش جان مئ سپرديم و مئ دانستيم كه هدفئ جز غمخوارئ ندارند . اما متاسفانه بسيارئ از ملاقات كنندها حرف زنان از در وارد مئ شدند و حرف زنان از آن خارج مئ شدند .
سپس دوستئ برائ ديدن برادرم آمد . او پائ تخت ؛ كنار ما ايستاد و به بدن برادرم خيره شد . سكوتئ طولانئ حكمفرما شد . بناگاه احساسات بر او غلبه كرد و گفت متاسفم و دوباره ؛ سكوتئ طولانئ بر اتاق مستولئ شد . سرانجام ؛ او مرا در آغوش گرفت و سپس دستم را در دستش گرفت و كمئ بيش از حد معمول فشرد . هنگامئ كه نگاه هايمان با هم تلاقئ كرد ؛ چشمانش مملو از اشك شد . سپس او رفت .
برادرم يك هفته بعد جان به جان آفرين تسليم كرد . ساليان سال از آن روز مئ گذرد ؛ اما من هنوز آن ملاقاتئ را به ياد دارم . من اسم او را به خاطر ندارم ؛ ولئ هرگز فراموش نخواهم كرد كه او چه آرام و صميمانه شريك غم هائ ما شد . چند كلمه حرف او دنيايئ معنئ در بر داشت .

